چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
How To Play With Life
شمش طلا رفیق می بینم که فقیری ! بیا این طلا را بگیر و بفروش تا سراسر عمرت غرق ثروت باشی! فقیر از این خوش اقبالی به وجد آمد و شمش را گرفت و به خانه رفت! بی درنگ کاری یافت و چنان ثروتمند شد که هرگز طلا را نفروخت .سالها گذشت و او که مردی منمول شده بود روزی در راهی به مردی فقیر برخورد و گفت : بیا رفیق من این طلا را به تو می دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشی. مرد مسکین طلا را گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت : اما این که برنجی بیش نیست ! مرد با احساس دولتمندی و با این اندیشه که آن قطعه فلز طلا است غنی شد. موهبتی که خداوند به شما می دهد را قدر بدانید ...... نترسید و به خدا ایمان داشته باشید ........ . طلای درون خود را پیدا بکنید ..... .![]()


