تبليغاتX
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

How To Play With Life

   

 

 پیش داوری
 
 
شبي در فرودگاه، زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود. او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت و كتابي گرفت و سپس، پاکتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست.
او غرق مطالعه ي كتاب بود كه متوجه مرد كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي، يکي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي، مسئله را ناديده گرفت. زن به مطالعه ي كتاب و خوردن هر از گاهي كلوچه ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد. در همين حال دزد بي چشم و روي كلوچه؛ پاكت او را خالي كرد. زن با گذشت لحظه به لحظه، بيش از پيش خشمگين مي شد. او پيش خود انديشيد: اگر من آدم خوبي نبودم، بي هيچ شک و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم! با هر كلوچه اي كه زن از داخل پاكت برمي داشت، مرد نيز برمي داشت. وقتي كه فقط يک كلوچه داخل پاكت مانده بود، زن متحير ماند كه چه كند. مرد در حالي كه تبسمي عصبي بر چهره اش نقش بسته بود، آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد.
مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد، نصف ديگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف كلوچه را از دست او قاپيد و پيش خود انديشيد: اوه، اين مرد نه تنها ديوانه است، بلكه بي ادب هم تشريف دارد. عجب، حتي يک تشكر خشک و خالي هم نكرد!!
زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه تا اين حد آزرده خاطر شده باشد، به خاطر همين وقتي كه پرواز او را اعلام كردند، از ته دل نفس راحتي كشيد.
سپس وسايلش را جمع كرد و بدون اينكه حتي نيم نگاهي به دزد نمک نشناس بيفكند، راه خود را گرفت و رفت.
زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جا گرفت. سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه ي باقيمانده را نيز به اتمام برساند. دستش را در كيفش برد، از تعجب كم مانده بود در جاي خود ميخكوب شود. پاكت كلوچه اش در مقابل چشمانش بود!
زن با يأس و نااميدي، نالان به خود گفت: پس پاكت كلوچه، مال آن مرد بوده و اين من بودم كه از كلوچه هاي او مي خوردم!! ديگر براي عذر خواهي خيلي دير شده بود. حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بي ادب، نمک نشناس و دزد، خود او بوده است.
نوشته شده در پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط aliakbar| |